خرید بک لینک

درباره سایت

[ هم دمــم ]

امکانات وب

خداروشکر میکنم که برگشته خونه که از اون بخش لعنتی و اون راهرو و پرستارهاییکه اذیتمون کردن خلاص شدیم. خداروشکر میکنم که روی تخت تو خونه خودش هستو اینجا کنارش نشستیم و حرف میزنه.اما من دارم از شدت عذاب

برچسب: نویسنده: طاها احمدپور تاريخ: جمعه 18 بهمن 1398 ساعت: 13:21

پاییز سختی بودی

حتی روز آخری که داری میری بازم سختی هات هست

خدایی رحم کن...

دعا لطفا برای همه مریض ها

برای مامان بزرگم...

برچسب: نویسنده: طاها احمدپور تاريخ: جمعه 18 بهمن 1398 ساعت: 13:21

روزهای عجیبی رو میگذرونیممامان بزرگ خوب نیست و حال همه ما بدِ...دوهفته ندیدمش چون توان رفتن و دیدنش زیر اون دستگاه ها رو ندارممثل آدم هایی که میخوان خودشون رو گول بزنن سعی میکنم اطرافم رو شلوغ کنم تا

برچسب: نویسنده: طاها احمدپور تاريخ: جمعه 18 بهمن 1398 ساعت: 13:21

تلگرافی باید بنویسم و سعی کنم یه ساعت بخوابم تا برای عمل آماده باشم.مامان بزرگ از بیمارستان مرخص شد. خداروشکر میکنیم که خونه است حتی اگر حالشخیلی مساعد و مثل همیشه نباشه ولی همین که کنارمون هست هزارم

برچسب: نویسنده: طاها احمدپور تاريخ: جمعه 18 بهمن 1398 ساعت: 13:21

تصوری که از روزهای بعد عمل داشتم خیلی متفاوت تر از چیزی بود که گذروندم.قرار نبود گریه کنم، داروها رو فراموش کنم، در طی شبانه روز فقط چندساعت بخوابمقرار بود خستگی ها رو بشورم ببرم و از فردا با انرژی ب

برچسب: نویسنده: طاها احمدپور تاريخ: جمعه 18 بهمن 1398 ساعت: 13:21

امروز اولین تار مو سفیدم رو دیدم!

شاید حاصل روزهایی که تو این مدت گذروندیم همین تار مو بی رنگ بود...

صبر و گذر زمان بزرگترین خواسته این روزهاست.

برچسب: نویسنده: طاها احمدپور تاريخ: جمعه 18 بهمن 1398 ساعت: 13:21

چندسال که یه تضاد بزرگ تو زندگیم هست اما هیچوقت نخواستم بهش توجه کنم!اما حالا که آخرسال میخوام بنویسم. حداقل از شر این همه حرف تو مغزم خلاص شم.شاید اینقدر درگیر حفظ ظاهر بودم که به خودمم القاء شده که

برچسب: نویسنده: طاها احمدپور تاريخ: شنبه 10 فروردين 1398 ساعت: 14:16

صفحه بندی